شمارهٔ ۲۸۶
آه کز زلفت اسیر بند زنّار آمدموز خطت در حلقهٔ سودا گرفتار آمدم
می زنم از دست غم بر پای دیوار تو سروه که در عشق تو آخر سر به دیوار آمدم
از سرشکم آب رویی بود امّا بر درتریخت آبِ روی من از بس که بسیار آمدم
سالها در خدمت پیر مغان بردم به سرتا یکی از محرمان کوی خمّار آمدم
نقد جانِ من سراسر در سرِ کار تو شدمدتی پروردمش تا عاقبت کار آمدم
من در اول چون خیالی طوطیی بودم خموشکآخر از آیینهٔ رویت به گفتار آمدم