شمارهٔ ۲۸۵ - استقبال از کمال خجندی
شمع میگفت به پروانه شبی در منزلکه مرا نیز بر احوال تو میسوزد دل
سرورا در غم هجر تو ز بس گریه و آهعمر بر باد شد و پای فرو رفت به گل
غنچه بر نقش دهان تو به ده دل نگرانگل سیراب ز روی تو به صد روی خجل
عاشق صورت مطبوع تو را نیست خبرکز چه آب است و چه گِل صورت خوبان چگل
اشک بر خاک درت می رود و دارم چشمکز درِبار تو محروم نگردد سایل
گفتم از مشکل عشق تو خیالی به فسونجان تواند که بَرَد؟ گفت چه دانم مشکل