شمارهٔ ۳۵۶
تا کی ای شوخ به هر بیخبری میسازیخاک کوی تو منم گر گذری میسازی
این هم از آتش سودای تو داغ دگر استکه مرا سوختی و با دگری میسازی
روشن است این که مرا شمعصفت میسوزیتو به هرکس که قضا را قدری میسازی
زلف از چهره برافکندی و معلومم شدکه شب تیرهدلان را سحری میسازی
گفتهای بنده خیالی هم از اهل نظر استبندهٔ مخلص خود را نظری میسازی