شمارهٔ ۳۵۵
تا دلم را به غم هجر درانداختهایصبر را خانه ز بنیاد برانداختهای
دل نیندازم اگر تیر تو از جان گذردتا نگویند به سهمی سپر انداختهای
تا گشادی به تبسّم لب شیرین، ز حسدشوری اندر دل تنگ شکر انداختهای
آب روی تو چو از سیل سرشک است ای چشمتو چنینش ز چه رو از نظر انداختهای
این چه ساقیست خیالی که به جای می نابتیر او خوردی و مستانه سرانداختهای