گنج

شمارهٔ ۳۳۸ - استقبال از امیرخسرو دهلوی

همه شب در غم آن ماه پارههمی بارد ز چشم من ستاره
بینداز اشک را ای دیده از چشمکز او شد راز پنهان آشکاره
دلم صدپاره گشت از هجر و بیم استکه خون گردد در این غم پاره پاره
من حیران به یک نظّارهٔ توشدم از خویش و مردم در نظاره
به مویی جان ز زلفش بردی ای بادچگونه جستی از تارش کناره
گذر سوی خیالی کز خدنگتبه دل سوراخها دارد گذاره