گنج

شمارهٔ ۸۰

گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوستبحری ست لطف دوست که گردون حباب اوست
گر صادقی چو صبح مزن جز به مهر دمچون صدق عالمی ست که مهر آفتاب اوست
راه ادب گزین که سزاوار افسر استهرسر که از طریق ادب بر جناب اوست
اندیشه از کشاکش روز حساب نیستآن را که چشم بر کرم بی حساب اوست
دربند زلف یار نه تنها دل من استهرجا دلی ست شیفتهٔ پیچ و تاب اوست
آهسته رو خیالی و دست از هوس بدارزین خنگ تیز رو که مه نو رکاب اوست