شمارهٔ ۱۳
گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه راگم کرده ره داند بلی قدرِ شبِ کوتاه را
گو شام هجران همدمان باری به فریادم رسنداز آتش پنهان من خود دل بسوزد آه را
خاکِ رهت را اشک اگر با خون بیامیزد مرنجگویم به چشم خویشتن تا پاک سازد راه را
باشد به خاطر همچنان مهر زمین بوس تواَشصدبار اگر از آسمان اندازی ای جان ماه را
گر دولت تیرت به جان خواهد خیالی عیب نیستچون این قدَرها میرسد یاران دولتخواه را