شمارهٔ ۱۲
گهی که عشق به خود راه مینمود مراز بودِ خود سر مویی خبر نبود مرا
درِ مجاز ببستم به روی خویش، چو دوستبه روی دل ز حقیقت دری گشود مرا
به پیش روی من از عشق داشت آیینهدراو چنانکه بباید به من نمود مرا
کشید عاقبت اندیشهٔ دهان و لبشبه عالم عدم از عرصهٔ وجود مرا
مگر تمام بسوزد متاعِ هستیِ منوگرنه ز آتش سودای او چه سود مرا
کنونکه همچو خیالی به دوست پیوستمتفاوتی نکند طعنهٔ حسود مرا