گنج

شمارهٔ ۳۲

اگر گویی که حسن از رویِ من خاستدروغی نیست در روی تو پیداست
بدین رفتار و شکل ای سرو قامتبه هرجا می روی کارِ تو بالاست
عجب سروی که اندر باغِ خوبیچو بنشستی ز هر سو فتنه برخاست
دلا چون سوختی در زلف او پیچکه شد بازار گرم و وقت سوداست
دل از زلفش نگه دار ای خیالیکه هندویی ست دزد و دست ناراست