شمارهٔ ۳۱
اگر دیده در مهر و مه ناظر استغرض چیست او را از این، ظاهر است
از آن دم که از چشم من غایبیحضوری ندارم خدا حاضر است
سرِ کوی شوقت عجب کعبهایستکه در وی دعا زاری زایر است
تو ای تنگ شکّر به طوطیّ جانچه گفتی که از تو بسی شاکر است
چه محتاج قتل خیالی به تیغبه یک غمزه خود کار او آخر است