شمارهٔ ۳۴۹
ای که بر صفحهٔ مه خطّ غباری داریکار من ساز اگر روی به کاری داری
بارده در حرم وصل، تهی دستان راما اگر هیچ نداریم توباری داری
باتو دارند همه عهد و قراری لیکنتا از این جمله تو خود با که قراری داری
خاک شد در ره تسلیم سرِ ما و هنوزبر دل از رهگذر ما تو غباری داری
ای خیالی ورق چهره به خون ساز نگارگر به خاطر هوس روی نگاری داری