شمارهٔ ۳۴۸
ای دل سر تسلیم بنه بر کف پاییکز راه تکبر نرسد کار به جایی
هرکس که به می صاف نارد قدح دلگر صوفی وقت است در او نیست صفایی
چون دفتر گل باد پراکنده به هر بادهر دل که در او از طرفی نیست هوایی
مستانِ می شوق تو را غیر قدح نیستدر دور حریفی که زند گرد برایی
ما را چو سکندر هوس چشمهٔ حیوانزآن است که دارد به لبت نسبت مایی
ای سرو خیالی چو هوادار قدیم استگه گه به رهش بهر خدا طال بقایی