شمارهٔ ۱۸۵
ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آوردخطت به ریختن خون من نشان آورد
کمند زلف تو یارب چه راهزن دزدی ستکه بُرد نقد دل ما و رو به جان آورد
به نازکی کمرت هر دلی که از مردمربوده بود به یک نکته در میان آورد
به یاد لطف عذار تو مردم چشممهزار بار دم آب در دهان آورد
گذشته بود خیالی ز کوی رسواییخیال زلف تواش باز موکشان آورد