شمارهٔ ۱۹۳
شبی کآن ماه با ما خوش برآیدعجب نبود که روز غم سرآید
درآمد از در و شد خانه روشندگر با ما از این در می درآید
مرا تشویش اشک ای دیده بر شدبه کویش بعد از این تا کمتر آید
به آب دیده در دل تخم مهرشهمی کارم ولی با خون برآید
خیالی در فن شوخی محال استکه فرزندی چو او از مادر آید