شمارهٔ ۱۹۲
سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نمایدچه لازم است مه من که شب ستاره نماید
چنین که نیست به جز پرده مانعی ز جمالتامید هست که او نیز پاره پاره نماید
شبی کز ابروی شوخت میان گوشه نشینانحکایتی گذرد ماه نو کناره نماید
گهی که راست کند قامت تو تیر بلا راخرد که کار برآر است هیچکاره نماید
کسی ز راز دل و دیده کی خبر شود اینجامگر که اشک من این راز آشکاره نماید
نمود با دل سختش تصوّر تو خیالیچو آبگینه که تیزی به سنگ خاره نماید