شمارهٔ ۲۲
آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفتدشمنان را دوست گشت و دوست را دشمن گرفت
گر شد از دستِ غمش پاره گریبانم چه غمچون بدین تدبیر روزی خواهمش دامن گرفت
ز آن گرفتار بلا شد دل که خونم خورده بودتو مکن جانا چنین کاو را دعای من گرفت
کشور جان را که ایمن بود از تاراج غمعاقبت چشم بلا جویش به مکر و فن گرفت
تا چرا گل را به لطف عارضت تتشبیه کردمی کند هردم صبا زین وجه بر سوسن گرفت
با خیالی در محل قتل تیغش هرچه گفتسر نپیچید و گناه خویش بر گردن گرفت