گنج

شمارهٔ ۲۱

آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماستاز درد خود بپرس که یار قدیم ماست
باغ بهشت بی سر کویت جهنم استدیدار حور بی تو عذاب الیم ماست
گردن ز تیغ حکم تو پیچیدمی ولیترک رضای دوست خطای عظیم ماست
گفتم یکی ز حلقه به گوشان تُست دُرخندان شد و نمود که آری یتیم ماست
قانع شدن به سرو خیالی ز قامتشکج‌بینیِ طبیعتِ نامستقیم ماست