گنج

شمارهٔ ۳۰۵

ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیمبا خیال نرگست در عین بیماری خوشیم
سال‌ها بودیم رقصان در هوایت ذرّه‌وارواین زمان افتاده چون گردی به روی مفرشیم
گه نشسته در عرق گه در تبیم از اشک و سوزمختصر یعنی که در عشقت به آب و آتشیم
گفته‌ای زلفم مکش ورنه بلا خواهی کشیدهر بلایی کز سر زلف تو آید می‌کشیم
تا پی قید خیالی گرد گرد عارضتزلف چون زنجیر تو لیلی‌ست ما مجنون‌وَشیم