شمارهٔ ۲۶۷
آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستشپر خون قدحی بود همان دم بشکستش
حیف است که از رهگذر کوی تو گردیبرخیزد و جز دیده بود جای نشستش
هردم منشین با دگری ورنه به زودیبی قدر شود کل چو بری دست به دستش
بر طرف رخت سلسلهٔ زلف معنبردزدی ست لقب هندوی خورشید پرستش
هرچند ز هستیّ خیالی اثری نیستدر سر هوس روی تو شک نیست که هستش