گنج

شمارهٔ ۴۹

تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ستدل سرگشته ام از رشک ز پا افتاده ست
تا نیفتد دلم از پا و سرشکم ز نظرتو چه دانی که مرا بی تو چه ها افتاده ست
آب رو می بردم اشک و به سر می غلطدهوس روی تو تا در سرِ ما افتاده ست
دلم افتاد به کوی تو و ناپیدا شدبی خبر بود که داند که کجا افتاده ست؟
بیش در محنت هجران مخور ای دل غم منغم خود خور تو که این کار تو را افتاده ست
ای طبیب از پی من رنج مبر بهر خداکز غمش کار خیالی به خدا افتاده ست