گنج

شمارهٔ ۲۲۳

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ونمیرود۶ بیت
گر همچو نی دم می‌زنم از سوز دل خون می‌رودور خامشم در چنگ دل کارم به قانون می‌رود
دل از سر دیوانگی شد در پی مقصود و منحیران که آن بی‌دست و پا دور است ره چون می‌رود
تا از سر زلفت صبا بوی وفاداری شنیدمستانه می‌آید در آن زنجیر و مجنون می‌رود
از درّ وصلت کآن گهر در قعر عمان غم استچون یاد می‌آرد دلم از دیده جیحون می‌رود
افسانه خوانم چون مرا از زلف آزاری رسدزخم چنان ماری اگر دانم به افسون می‌رود
گر نه خیالش در درون آمد خیالی از چه رونقش خیال دیگری از دیده بیرون می‌رود