گنج

شمارهٔ ۲۲۲

گر ندیدی کز سرای دیده‌ام خون می‌چکدساعتی بنشین در او تا بنگری چون می‌چکد
لاله می‌روید به یاد روی لیلی تا به حشراز زمین، هرجا که آب چشم مجنون می‌چکد
می‌کشد هردم به قصد خون مردم تیغ تازترک چشمت کز سر شمشیر او خون می‌چکد
شبنمی باشد که از برگ گل افتد بر زمینقطره‌های خون کز آن رخسار گلگون می‌چکد
دم به دم از روچه می‌رانی خیالی اشک رااو بر آب از خانهٔ مردم چو بیرون می‌چکد