گنج

شمارهٔ ۶۴

زلف تو را که شامِ پریشانی من استصبح است عارض تو که در پشت دامن است
سرو سهی که داشت هواهای سرکشیامروز پیش آن قد و بالا فروتن است
پیوسته چشم شوخ تو ز آن است سر گرانکش دم به دم ز تیغ تو خونی به گردن است
ای مه چه لاف می زنی از حسن بی حسابپیش جمال یار حساب تو روشن است
کمتر ز کس نه ایم از آن دم که گفته ایدر پیش مردمان که خیالی سگ من است