شمارهٔ ۶۳
ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداختکمند زلف تو از شرم سر فرو انداخت
چو عشق خواست که در شهر فتنه انگیزدمرا به کشور خوبانِ فتنه جو انداخت
کسی به کوشش ازین ره صلاح کار نیافتجز آنکه مصلحتِ کار خود به او انداخت
همین گشاد بس از دست دوش ساقی راکه کرد حلقه و در گردن سبو انداخت
از آن فکند خیالی سرشک را ز نظرکه یک به یک همه رازِ دلش به رو انداخت