شمارهٔ ۱۳۶
تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسدورنه بی درد در این ره به دوایی نرسد
نالهٔ هر که چو بلبل نه به سودای گلی ستعاقبت زین چمنش برگ و نوایی نرسد
ای دل ار سعی تو این است که من می بینمجای آن است که کار تو به جایی نرسد
پای بوس تو طمع داشت دلم، عقلم گفترو که این پایه به هر بی سروپایی نرسد
بیش مخرام که از چشم بدان می ترسمتا به بالای بلند تو بلایی نرسد
گر وصالت به خیالی نرسد نیست عجبهیچگه منصب شاهی به گدایی نرسد