شمارهٔ ۱۳۵
تا جان ز وفای دهن تنگ تو دم زداز شهر بقا خیمه به صحرای عدم زد
یارب چه بلایی تو ندانم که به عالمهرجا قدم آورد قدت فتنه علَم زد
چون ماه نو از دیده نهان گشت یقین شدکز فتنهٔ ابروی تو ترسید که خم زد
تا کلک قضا نقش رخ و زلف تو بندداز غالیه بر صفحهٔ خورشید رقم زد
باشد که به جایی رسد از عشق خیالیچون از سر اخلاص در این راه قدم زد