شمارهٔ ۲۵۶
یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزدقدّت کجا رسید که فتنه عَلَم نزد
با این همه محبّت و صدقی که صبح داشتفریاد من شنید شب هجر و دم نزد
تا نوبت ظهور خط عارضت نشدتقدیر بر صحیفهٔ خوبی رقم نزد
از هیچ رو به سرّ دهان تو پی نبردهر جان که خیمه بر سر کوی عدم نزد
جان را که سوخت گر غمت آتش نه برفروخت؟دل را که برد گر سر زلف تو خم نزد؟
از منزل مراد خیالی نشان نیافتتا از سر نیاز در این ره قدم نزد