شمارهٔ ۲۹۶
گرچه از جا شد دل و بر جان بلا میآیدمچون تو را میبینم ای جان دل به جا میآیدم
از لبت کاو ریخت خونم بوسهای دارم طمعچون به فتوای خرد زو خونبها میآیدم
هرکجا ذکر عبیر خطّ و خالت میرودیاد مشک از غایت فکر خطا میآیدم
کردمی چون دیگران دعویّ دینداری ولیجرم خود میبینم و شرم از خدا میآیدم
گرچه زد بر سینهام تیر جفاها بیکرانبگذرد این هم ولی ز آن بیوفا میآیدم
با همه بیماری خود در هوای روی دوستچون خیالی گریه بر حال صبا میآیدم