شمارهٔ ۱۳۱
تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شدنقد جان بر کف نهاد و بر سر بازار شد
ما ز دام خویشتن بینی به کلّی رسته ایموای بر مرغی که صید حلقهٔ پندار شد
از گلستان جمالت اهل معنی را چه سودچون گلی نآمد به دست و پای دل پرخار شد
نرگس خون ریز یار از بس که بی پرهیز بودترک خونخواری نکرد و عاقبت بیمار شد
آفتابیّ و خیالی را ز مهرت ذرّهایکم نمیگردد اگرچه دردسر بسیار شد