گنج

شمارهٔ ۲۷۱

تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویشپوشیده دار از همه ما فی الضمیر خویش
دل را نگاه دارکه در فنّ دلبریشوخی ست چشم او که ندارد نظیر خویش
باشد که زلف او به کف آریم تا به حشرسرمایه یی بریم پیِ دستگیر خویش
روزی رسی به دولت پیری تو ای جوانکز راه سرکشی نستیزی به پیر خویش
دست طلب بدار خیالی ز بیش و کماکنون که ساختی به قلیل و کثیر خویش