شمارهٔ ۲۷۲
چه کرد سرو به قدّت که بر کشیدندشچه گفت شمع به رویت که سر بریدندش
ز دیده دوش چه دیدند سایلان سرشککه یک به یک همه بر روی می دویدندش
بنفشه سبزهٔ خطّ تو را پریشان گفتبدین گناه زبان از قفا کشیدندش
رخ تو برد دلم را و مردمان دیدندبه مردمی که در این حال خوب دیدندش
گرفته بود دو چشم تو بر خیالی راهکه گیسوان تو نیز از قفا رسیدندش