شمارهٔ ۸۶
نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوستآن طایری که سلسلهٔ عشق دام اوست
با جم چه کار مست خرابات عشق راچون آب خضر باده و خورشید جام اوست
از محرمان خلوت خاص است هرکه راچشم امید بر کرم و لطفِ عام اوست
آزاده یی که بر درِ خلوت سرای یاردر سلک بندگی ست، سعادت غلام اوست
دل ابروی تو را مه نو گفت، عیب نیستعیبی که هست در سخن ناتمام اوست
گرم از حدیث نظم خیالی ست درس عشقزیرا که فتح باب معانی کلام اوست