شمارهٔ ۲۶۰
از گوهر اشک ار نشود دیده توانگرباری شود آبش به لب جوی برابر
آن کیست که در عشق تو چون درّ سرشکمدعویّ یتیمی کند و بگذرد از زر
گر سر برود در سر زلف تو زیان نیستسودای سر زلف تو سودی ست سراسر
در حُسن غلام خط و خالت دو سیاهندنام و لقب هر دو شده سنبل و عنبر
از رهگذر سینهٔ مجروح خیالیجز ناوک خونریز تو کس نیست به خون تر