شمارهٔ ۱۴۷
تا کافر چشمت ز مژه عزم سپه کردبر خون دلم غمزهٔ تو چشم سیه کرد
این دل که کمین داشت بدآن چشم تو عمریخم زد به فن ابروی تو تا چشم نگه کرد
مسکین دلم ار خطّ تو را مشگ ختا گفتدیوانه وشی بود خطا گفت و تبه کرد
این نکته نشد روشنم از ماه که آخرچندین که به رخسار تو زد لاف چه مه کرد
از راه وفایت به جفا روی نتابمزاین مرتبه چون عشق توام روی به ره کرد
زآن گونه تو را قصد خیالی ست که گوییاظهار هواداریِ تو کرد گنه کرد