شمارهٔ ۳۴۴
ای پارسا که دایم رو در نماز داریسرّ که می سرایی راز که می گذاری
از طاق ابروانش رو کرده ای به محرابدر پیش خویش تا کی دیوار کژ برآری
تا با غمش قرینم خون خوردن است کارمکار من از غم این است باری تو در چه کاری
آنجا که عشقبازان تحفه ز طاعت آرندما تحفه یی نداریم بیرون ز شرمساری
ما گرچه بیرهی را از سر نمی گذاریمتو بر طریق رحمت باشد که درگذاری
گردن بنه خیالی باشد که بار یابیکز سرکشی نیابی توفیق لطف باری