شمارهٔ ۳۷۲
مرا در بزم رندان جرعه نوشیبه از سودای زهد و خود فروشی
تو در پرده از آن همرازی ای عودکه چون نی راز می گوید تو گوشی
طریق مردمی ای زاهد این استکه چون عیبی ببینی چشم پوشی
تو زآن آزاده ای ای سوسن از غمکه داری ده زبان امّا خموشی
خیالی هست امّیدی کز این راهرسی روزی به جاهی گر بکوشی