شمارهٔ ۳۳۶
گهی دل میخورد خونم گه از راه جفا دیدههمین باشد کمال بیرهی ای دل تو با دیده
ز رسوایی نیندیشم کنون کز غم برون انداختحدیث دیده ام را گریه و راز مرا دیده
تو قدر خاک پای خود بپرس از مردم چشممنه زآن مردم که روشن می کنند از توتیا دیده
اگر نادیده رویت را به مه نسبت کند چشمممکن عیبش که بدخویی سیه روی است نادیده
از این غیرت نمیخواهد خیالی دیده را روشنکه میسازد خیالت را به مردم آشنا دیده