شمارهٔ ۱۵
هر خبر کز سرکشی گوید صباسرو قدّت می رباید از هوا
سرو تا شد بندهٔ نخل قدتمی برآید گرد باغ آزاد پا
زد بنفشه با خطِ سبز تو لافزان زبانش را کشیدند از قفا
دی به دشنامی سگِ کوی توامدر چه کاری گفت گفتم در دعا
بر درِ دل دوش در می زد یکیکیست پرسیدم غمت گفت آشنا
سایل اشک خیالی را ز رویچند رانی نیست آخر روی ما