شمارهٔ ۵۶
دل به زاری دامن زلف جفا کارش گرفتچون از او نگشاد کاری پای دیوارش گرفت
سرگران دارد ز خواب ناتوانی غمزهاشباز تا خون کدامین چشم بیدارش گرفت
یارب آن طاووس باغ کیست کز رفتار اوکبک تعلیم خرامیدن ز رفتارش گرفت
هندوی دزد پریشان کار یعنی زلف راسر همی برد و همانا بر سر کارش گرفت
کنج درویشی ست در عالم خیالی را و بسگنج مقصودی که بعد از رنج بسیارش گرفت