گنج

شمارهٔ ۲۸۳

هر نقد دل کآن غمزهٔ پر حیله می آرد به کفبازش ز عین سرخوشی چشم تو می سازد تلف
گر غمزه ات خون می کند چشم تو یاری می دهدور عارضت دل می برد زلف تو می گیرد طرف
گر خدمتی آید ز ما بر وجه منت ز آنکه هستاز خدمت خاک درت خورشید را چندین شرف
هردم به دندان تو دُر لاف لطافت می زندهرچند کآن بی باک را دندان همی خاید صدف
تا کی رقیب از خرّمی طعنه زند بر حال مناین ژاژ خایی را بگو تا بس کند آن بد علف
گرچه خیالی سر به سر اشک تو دُر شد زآن چه سودچون آبت از رو می برد باز آن یتیم ناخلف