شمارهٔ ۲۹۳
دل گم شد و جز بر دهنش نیست گمانمجویید به او گرد نبوَد هیچ ندانم
ای اشک چو آن رویِ نکو روزیِ مانیستبی وجه تو را در طلبش چند دوانم
با شمع چو گفتم غمِ دل گفت که من نیزاز دست دل سوختهٔ خویش بجانم
بی ماه رخت آه من از چرخ گذر کردتا دورم از آن روی چنین می گذرانم
با آن که چو کوهم کمر شوق تو بستهدر چشم تو بی سنگ و به روی تو گرانم
گفتم برسانم به تو پیغام خیالیحیف است که این گویم و جایی نرسانم