شمارهٔ ۱۰۱
از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آوردچون مردمیی داشت روان در نظر آورد
المنّة لله که صبا گرچه دلم بردبر بوی توام آمد و از جان خبر آورد
کس نیست که آرد ز توام شربت دردیجز غصّه که خون دل و داغ جگر آورد
نابرده هنوز از دل من بار فراقتبار دگر آمد غم و بار دگر آورد
بر بوی تو هرجا که شدم رایحهٔ مشگپی برد من شیفته را درد سر آورد
از حال پریشان خیالی خبری بردز آن طرّه پیامی که نسیم سحر آورد