شمارهٔ ۳
با من ای مردمک دیده نظر نیست تو راعشق تو بی خبرم کرد و خبر نیست تو را
ما به غم جان بسپردیم و تو آگاه نییغم یاران وفادار مگر نیست تو را
مایهٔ حسن تو آواز خوش و رویِ نکوستپس اگر چیز دگر هست وگر نیست تو را
چند در کارِ جفا تیز کنی مژگان راآخر ای جان به کسی کار دگر نیست تو را
کیمیایی ست حدیث تو خیالی لیکنره نداری پی آن کار، چو زر نیست تو را