شمارهٔ ۱۴۲
تا ز خاک قَدَمَت باد خبر میآردسرمه را دیده کجا پیش نظر میآرد
باد صدبار سر زلف تو را جانب رخمیبرد تا که شبی را به سحر میآرد
هر معمّا که به صد خون جگر گفت دلماشک میآید و چون آب به در میآرد
پا منه بر سرِ آن رهگذر ای دل گستاخسروِ ما را چو از این راه گذر میآرد
هر شبی اشک خیالی ز ره دریا بارپیش کش نزد خیال تو گهر میآرد