گنج

شمارهٔ ۳۰۳

ما دل به تو دادیم و کمِ خویش گرفتیمترک همه گفتیم و تو را پیش گرفتیم
از غمزه کمان گوشهٔ ابروی تو ما راهر تیر که زد بر جگر ریش گرفتیم
کردیم ز تیر تو حذر به که نگیریبر کردهٔ ما عیب که بر خویش گرفتیم
دل عاقبت از شوق کمانخانهٔ ابروقربان شد و ما نیز همین کیش گرفتیم
آزاده ز شاهیّ دو کونیم خیالیز آن روز که خود را چو تو درویش گرفتیم