گنج

شمارهٔ ۱۷۲

دل جز به غمت خاطر خوشنود نداردوز عمر به جز وصل تو مقصود ندارد
بر سوختهٔ آتش غم مرحمتی کنامروز که حلوای لبت دود ندارد
آن بخت که یابم ز دهان تو نشانیبسیار طلب کردم و موجود ندارد
از دست مده نقد دلم را که به آخربسیار پشیمان شوی و سود ندارد
ز آن گونه به درد تو دل ریش خیالیخود کرد که اندیشهٔ بهبود ندارد