شمارهٔ ۱۷۱ - استقبال از حافظ
دلم جز داغ نومیدی ز جان حاصل همین داردکه پیوسته ز ابرویت بلایی در کمین دارد
نکوخواه توام جانا و می ترسم که بی جُرمیبگردی از نکوخواهان چو بدگویت براین دارد
چه سود از باغ بلبل را که بی زلف و عذار تونه تاب سنبل رعنا نه برگ یاسمین دارد
اگرچه از شرف خورشید را پا بر سر چرخ استولی پیش مه روی تو رویی بر زمین دارد
خیالی را به دشنامی نوازش می کنی هر دمچو لطفی میکنی باری خدایت بر همین دارد