شمارهٔ ۵۷
دلم را مقام عبادت درِ اوستزهی بخت آن دل که فرمانبرِ اوست
طفیل قد اوست هرجا که جانی ستعجب سرو نازی که جانها برِ اوست
اگرچه خطش نیست چون غمزه جادوولیکن همه فتنه ها در سرِ اوست
دمادم ز اندیشه خون می خورد دلچو قلب است لابد همین در خورِ اوست
خیالی به حشرت خط نیکنامیهمین بس که نام تو در دفترِ اوست