گنج

شمارهٔ ۲۵۷

یار درد بی دلان را دید و تدبیری نکردوز جفا کاری عفاک الله که تقصیری نکرد
من به ابرویش نظرها دارم و آن بی وفازان کمان هرگز مرا شرمندهٔ تیری نکرد
ای که چون آیینه کردی دعویِ روشندلیاز چه آه دردمندان در تو تأثیری نکرد
در حریم خاطر ارباب همّت ره نیافتهرکه در عهد جوانی خدمت پیری نکرد
از سیه بختی خیالی سوی زلف سرکششپی نبرد از راه معنی تا که شبگیری نکرد