شمارهٔ ۵۸ - استقبال از کمال خجندی
دلم از دردِ فراق تو قوی افگار استدیده در حسرت یاقوت تو گوهربار است
ای که گفتی خبری از تو صبا برد ولیمشکل این است که او نیز چو من بیمار است
دور از او کار من آسان بکن ای غم ورنهزندگی بی شرفِ صحبت جان دشوار است
شور لعل تو از آن بر دل من شیرین استکه میان من و او حقّ نمک بسیار است
با همه چهره فروزی و صفا صورت چینپیش رخسار تو نقشی ست که بر دیوار است
ای خیالی چو غم فرقت او را جز صبرچارهای نیست، صبوری به غمش ناچار است